تبليغاتX
قلبی خسته از تپیدن......

قالب پرشین بلاگ


قلبی خسته از تپیدن......
دیرگاهیست که تنها شده ام ... کاش چشمان مرا خاک کنید که نبینم چه تنها شده ام

سارا ثابت کرد همه حرفاش مزخرف بود حتی نتونست ...... از اینکه خواهری داشت تا بیاد برا داداشش دوست دختر پیدا کنه باید بهش تبریک گفت.............شاید مثه هم باشین ... هر دو با تجربه... فقط اون الانم در حاله تجربه کردنه ولی سارا...................................

 

با تو باختمو تو بردی ... تبریک

زیرو روشدم به روت نیاوردی ... تبریک

بودن و نبودنم برات فرقی نداشت ... تبریک

واسه مرگ عاشقت غصه نخوردی ... تبریک

مبارک دلت باشه این همه بی احساسیت

آزادی به هرکه دوست داری دل ببندی ... تبریک

جاده عاشقی ما مثل مو باریک شد ... تبریک

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 19:11 ] [ تنها ]
همیشه

اسم "داغ" که می آمد

بی تفاوت از کنارش عبور میکردم

نمیخواستم لحظه ای به آن حتی فکر کنم

اما حالا

داغ شده ام از داغ!

ومعنایش را خوب فهمیده ام

اینکه ته دلت

همیشه

سوزشی عجیب حس کنی 

وهیچ آبی نتواند دردت را تسکین بخشد

وهرچه اشک بریزی

آرام نشوی

اینکه هر لحظه بغضی راه گلویت را سد کند

و وجودت

از داغیِ داغ کسی

بسوزد که

بارفتنش

حس کنی که ذره ذره ......

اينكه تمام خوشي ها و آرزوهاي دنيا

برايت بي رنگ شوند

وهمه ي حسرت هايت

به "اي كاش او بود"

ختم شود...

 

لعنت به این دنیا بعد از تو...لعنت

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 17:1 ] [ تنها ]
 روز تولدش بود............ خیلی مزخرفه چیزی یادت باشه که نباید برات مهم باشه

با خودم عهد بستم که دگه نه از سا ر ا بگم نه به جایی اون باشه  برم (اره اون اون به قول خودش از سا ر ا حالا فقط سار مونده یه حرفش حذف شده کاش این سه حرفم حذف میشدن از .... نمی دونم بگم دلم یا ذهنم یا... )

و نه ازش از کسی بپرسم نه گوش بدم نه هیچ چیز دگه من تمومه تلاشمو میکنم تا اینجوری شه بشه که محاله خوبه نشد هم حداقل اینجوری بنظر میاد

سا ر ا راهشو انتخاب کرده اینکه خوبه یا نه به خودش مربوطه نه من...

اینکه میخواد با کی باشه حقشه و به من مربوطه نه من....

نه اون نه عشقش دگه برام مهم نیستن نه کاراشون

دگه خفه میشم یاد گرفتم خفه شدنو

فقط حساب کتاب خیلی چیزا با هم نمیخونه

چیزایی که براشون این چند روز براشون غصه خوردم به من ربطی نداشت

نمیدونم میخواست تا من سا ر ا رو بشناسم یا کمک میکنه فراموش کنم این سوالیه که هنوز جوابی براش پیدا نکردم

تو امتحانا همیشه گوشیم خاموشه اخه بعضی از دوستام فقط این موقع ها یادم میکنن اینجور دوستا برن تو دیوار بهتره تا نخان فقط سو استفاده کنن

ساعت ۴ بود سر امتحان بودم اومد کنارم اروم گفت بعد از امتحان وایسا کارت دارم هنوز بچه ها داشتن میومدن تو سالن با سر گفتم باشه

امتحانم از ۲ شرو شده بود ۲۰۰ دقه وقت داشت ولی شیما امتحانش از ۴ شرو میشد

بعد از امتحان وقتی اومد گفت حرفایی که نباید میگفت خودش میگه نباید بهش فکر کنم خودش میاد حرفایی میزنه که...

دلم نمیخواد بدونم دگه هم قراره از همه چی بی خبر باشم وقتی نمی تونم کاری بکنم چرا باید بدونم شیما میگفت این بهترین فرصته میتونی بهش زنگ بزنی گفتم شمارش گفت برات اس میکنم خیلی حرفا رو راحت میگه ولی اصلا اون من یادشه؟ اصلا شمارمو بعد از این مدت میشناسه؟ اصلا جواب میده؟ اگه جواب نمیداد فکرا دگه میکرد و هزار دلیل دگه که نباید ........

اگه الان به گذشته برمیگشتم دگه هیچوقت نمیذاشتم بفهمه چقد دوسش دارم

چقد راحت همه چی رو خراب کردم چقد پارسال این موقع با الان فرق داشت اون موقع پر از امید یادم نمیاد روزی بیکار بودم ولی الان چی؟

به همه دلیلایی که دارم دگه نمیخوام تو این شهرو این استان لعنتی باشم شهری که به هر طرفش میرم نشونه ای از سا ر ا هست جاده هایی که یادم میارن چقد و با چه ذوقی صدها بار این راهو رفتم فقط برا دیدن کسی که....

از سربازی معاف میشم ۵۰ درصد کاراش شدن زیاد امیدی به ادامه زندگی ندارم شاید بعدا نظرم عوض شه ولی الان فقط یه چیز فکر میکنم رفتن از اینجا هنوز تو شکم برا چی دارم میرم همینجوری میرم جلو از خودم خیلی بدم میاد چرا اینقد احمقم چرا؟

بخدا اگه برمیگشتم دگه بهش هیچی نمیگفتم نمیرفتم تو زندگیش کاش نمیدونست نه بخاطر خودم بخاطر سا ر ا ولی یه فکر بد اذیتم میکنه من که براش جونمو میدادم با اینکه این همه روزا گذشته ولی کوچکترین خیانتی نکردم کوچکترین نگاهی شیما هم که اومد با بهونه سا ر ا بوده اون زنگ زده خدا منو کور کنه اگه اگه کوچکترین حسی بهش داشته باشم یا کاری کرده باشم یا حرفی که بوی خیانت داده باشه هیچی

با شاد بودنش شاد نشم چون دگه این واژه برام مفهموی نداره و تو حسرتش شاید بمیرم ولی با اخمش روانی میشم کاش طرفش قدرشو بدونه نه اینکه...

من نه اینو تجربه کردم نه می فهممش ولی هیچ ترازویی برا هم اغوشی با یکی ارزش داشته باشه به کسی خیانت کنه

و یه شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک بزرگ میاد تو ذهنم که واقعا این با معادله هزار مجهولیه عشق میخونه ؟ مگه غیر اینه که این معادله تنها چیزاییه که خیای از قانونا رو ریخته بهم با یه ریشه داشتنش بنام معشوق!

انگار کسایی هستن با خیانت کردن برا اینم با یه تناقض رو برو کردن بیخیال.........

هرچی بخوام کمتر بهش فکر کنم بیشتر ذهنم مشغول میشه سا ر ا روزا اخر میگفت میخوای کسی برات انتخاب کنم همیشه بد جور جواب میدادم تنها شرایطی بود باهاش بلند حرف میزدم ولی میگفت اگه من انتخاب کنم چی؟

خودش می دونست چقد دوسش دارم

خدایا نخواستم سا ر ا رو بهم بدی فقط می خوام هرجا باشه شاد باشه هرکی هم اونو داره اینقد دوسش داشته باشه که با یه عمر زندگی عوضش نکنه نه چند دقه

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 12:39 ] [ تنها ]
امروز خاص بود ولی عالی نبود ولی بهتر از روزا قبل

به خودم قول دادم اگه ۱۰۰ بشه کاری کنم نمی ترسم از هیچی

 

خودراگم کرده ام...

درمیان انبوهی ازدردوغم...

درمیان کوله باری ازدلشکستگی...

درمیان انبوه خاطره ها...

خودراگم کرده ام...

درمیان فاصله ها...

درمیان من بی تو...

و...

توبی من...

چه سخت است جدایی...

چه سخت است تنهایی...

وچه سخت است این سکوت سهمگین........

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 22:3 ] [ تنها ]

ماندگاری در من !
چون نقش کتیبه ای
بر دل کوه !
نیازی به شمردن روزهای رفته و مانده نیست
روز و روزگارم
به تو پیوسته است ...

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 20:8 ] [ تنها ]

کاش ادما اینقد معرفت داشتن تا برا گذشتن لحظه ای یا زدن یه حرف که چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه  اینجور از داشته هایی که دارن اینجور استفاده نشه واسه یه لحظه واسه چند دقیقه اینجور فروخته شدم اینجور خجالت بکشم؟مهم نیس کی بودم یا هستم ولی ادم بودم کاش اینا رو می فهمید ولی با تمومه اینا نمیشه دوسش نداشت

نمی بخشم برا حرفایی که امانت بودن برا کسایی که میدونن ولی میشد ندونن

نمیگم با اینا خرد میشم چون دگه جایی برام نمونده هر دلیلی داشته حتما صلاح بوده

اعتراضی ندارم مثه همیشه فقط سکوت میکنم تا شاید زمان درست کنه

 

میشه آدم تو دهه بیست زندگیش پیر بشه

پیــــــــــــــــر..

 

 

 

 

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 0:32 ] [ تنها ]

 

خسته ام از تظاهر به ایستادگی....

از پنهان کردن زخم هایم زور که نیست

دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است

اصلا دیگر نمیخوام که بخندم میخوام لج کنم ، با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا

چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشی

خسته ام  از زندگی

 


 

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 1:6 ] [ تنها ]
گاهی وقتا گاهی روزا مثه امروز اینقد دلم می خواد سارا ببینم...........

دگه دارم عادت میکنم به یه بغضی که همش باهامه دگه شده یکی از اعضا بدنم انگار

۲ روز وحشتناک روز مزخرفی بود چون یکی دیدم که اصلا....

دلم می خواد با سارا حرف بزنم ولی دگه اینو باید با خودم ببرم اون دنیا  چرا قدر اون روزا رو ندونستم شاید....شاید.... شاید... این اگه شایدا دارن روانیم میکنن

نزدیکا کنکوره فکر نمیکردم اگه سارا بره بشه براش اماده شم ولی انگار جای تمومه لحظه هایی که با اشک می خوندم جواب داده روزو شبایی که واسه یه لحظه بهش فکر نکنم میخوندم حالا جمع ساعتایی که با اشک خوندم اینقد زیاد شده که تو اخرین ازمونم تحلیلو ۹۱.۵ درصد زدم بقیه هم بالا ۷۰ که کاش دستم میشکست نمیرفتم هرچی با دوستامو خانواده رابطه مو کم میکنم تا عادت بشه براشون بد یه جا خودم خرابکاری میکنم 

با خودم خیلی کلنجار رفتم وقتی درست حسابی فکر میکنم دگه اینجا موندنم فقط اذیت کردنه خودمو بقیس فقط از یه چی می ترسم که ازش خیالم راحت شه دگه کاری ندارم اگه ۸۰ روز پیش این کارو میکردم سارا میشنید شاید برا چند ثانیه ناراحت میشد الان که دگه نه منو یادشه نه بهم فکر میکنه نه هیچی

اینکه دارم به زندگی با همه بدبختیاش میگذرونم فقط دارم خودمو ذره ذره تموم میکنم شاید هرکی جا من بود نمی تونست اینقد تحمل کنه

دلم خیلی میخواد باهاش حرف بزنم ولی سهمه من خفه شدنه اون روزا وقتی به سارا زنگ میزدم میانگین بالا ۳۰ دقیقه حرف میزدیم روزی چند بار میزدم همینم شاید اشتباه بود خیلی مزاحم بودم حتما

دگه فکر کردن بهشون فایده نداره چون همه چی تموم شده نمیدونم نمیخوام اینو قبول کنم تموم شده

دلم برا صداش خنده هاش اخماش و از همه بدتر نگاش تنگ شده روزایی که همش حرف میزدم ولی حالا با هیشکی حرف نمیزنم مگه اینکه مجبور شم هیچ جا نمیرم مگه اینکه مجبور شم باید فلان بشه تا فلانی ناراحت نشه انگار تنها کسی که حق انتخاب نداره خودمم حتی میگم میخوام بمیرم میگن.... دیشب خواب دیدم مردم اینقد ترسیده بودم که بیدار شدم نه برا مردن برا چیزایی که دیدم میدونم با رفتن به اونجا واسه زود رفتن باید خیلی چیزا تحمل کنم ولی شاید اونور امیدی به ببخش باشه

اه اصلا نمی فهمم چی دارم میگم

سارا نیس الان ببینه قبلا اس ام اس میداد من خواب میرفتم الان دگه برام خوابی نمونده

یادش بخیر 

تنهاییم را با کسی قسمت نخواهم کرد،

یکبار قسمت کردم

چندین برابر شد........
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 16:3 ] [ تنها ]
از اینکه ترم تموم شد شدیدا دپرسم....... دگه از کجا بدونم سارا کی و چی کلاس داره؟؟؟؟........ از کجا بدونم کجایه...... از همه بدتر چه جوری روزا سارا رو ببینم....... فکرش داره روانیم میکنه

شاید اگه بفهمه چقد از کاراش از جاهایی میره حتا .... خبر دارم...........

دگه از بس ازش در مورد سارا پرسیدم دگه روم نمیشه فقط اگه خودش بگه شادم کرده.......... تا حالا چند بار خاسته بره به سارا بگه نذاشتم نمی خوام اسممو جلوش بیارن میدونم دگه به زحمت اسمم یادش میاد شاید به زحمتم نیاد!

ازش خوشم میاد مثه همه نمیگه بهش فک نکن... کاش پسر بود.....

وقتی اومد تو دانشگا سارا وقتی با دوستش کاری کرد سارا رو از ۳ متری ببینم نمیتونم ازش تشکر کنم شرمندشم هرچی فک میکنم دلیلی برا کاراش پیدا نمیکنم.خیلی خوبه

میترسم سارا بفهمه چه جوری ازش خبر میگیرم فک کنه خیانت کردم تا اخر عمر بهش وفادارم مهم نیس سارا چکار میکنه دلم نمی خواد کسی جاشو بگیره

نمی دونم چرا سارا ظاهرش یه جوری شده..... شاید اشکال از چشما منه

عجب زندگیه مسخره ای. برا دیدنه عشقم باید با کمک یکی دگه با کلی خجالت و شرمندگی و..... اخرش ببینی سارا از کنارت رد شد ولی نگات نکرد گرچه اون لحظه دعا میکردم نگه نکنه ولی نگا نکردنش برام خیلی معنی مزخرفی داشت

وقتی سارا رو خوشحال می بینم برا چند لحظه شادم

کاش می دونستم تا چند باید بشمرم تا برم تو قبر اونجوری امیدی به یه چیزی داشتم الان که دگه امیدی به داشتن سارا ندارم

خداکنه قرار نباشه ۳ رقمی بشه

شاید برا فرجه ها از اینجا برم نتونم اپ کنم

 سارا دوست دارم خیلی خیلی چقد برا گفتنش عغده کردم نمیدونم چرا با نگفتنش اینقد راحت اشکام میان

همیشه دوسش دارم همیشه

یاد آن روزی که یاری داشتیم / این چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم / ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم / این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم .

[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 23:53 ] [ تنها ]
چه حرف بی ربطیست
که مرد گریه نمی کند
گاهی آنقدر بغض داری
که فقط باید مرد باشی
تا بتونی گریه کنی !!!
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 22:56 ] [ تنها ]
به محمد گفتم دگه نمی خوام هیچی از سارا بهم بگی نمی خوام هیچی بدونم خودش قبول کرد دگه هم هیچی نمیگفت تا ۲ روز پیش واسه اینکه بهش میگم چرا جی اف داری تو که متاهل شدی دگه میگه اون جا خودش! نمیشه! وقتی یکی میره تو دل دگه مجرد متاهلی حالیش نیس!

 بدم میاد از این کاراش بهترین دوستمه حسابی بهش گیر دادم بعد از کلی کل کل وقتی دگه جوابی نداشت حرف سارا رو اورد که دیدم برا خودت چی شد. حرفایی که شاید خودم بدونم ولی شنیدنشون تا ته دلمو اتیش میزنه هر چی دلش خاست گفت شاید سارا رفته باشه اصلا حقش بود بره من لیاقتش نداشتم من می خواستم سارا شاد باشه خوشبخت باشه شاید با کس دگه شادتره مهم اونه نه من مثه همیشه ولی حداقل اینقد معرفت داشت وقتی عاشق شد گفت برم گم شم گفت تاریخ مصرفم تموم شده ولی ... بیخیال

میگه می خواد حاله عشقه سارا بگیره باهام دعوا میکنه باهاش عین یه دوس رفتار میکنم کاش می فهمید چون سارا دوسش داره منم دارم

امشب اینقد دلم  برا سارا تنگ شده که...

خیلی دوسش دارم

ارزومه یکبار بهش بگم دوست دارم ولی باید خفه شم

 

[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 1:44 ] [ تنها ]

گاهی که حتی می خوام اینجا بنویسم یه فکر بد جور عذاب میده که چرا و برا کی باید بنویسم؟ انگار خودمم خودمو....

نمی دونم دگه می بینمش مثه قبلنا نیس چرا ذوق نمیکنم دیشب خواب دیدم ماله من بود با اینکه خیلی کم بود خواب بود ولی نمیدونم چرا امروز اینقد تحمل کردنه ثانیه ها راحتر بود

شاید ننویسم بهتر باشه شاید بعضی چیزایی که داره سرم میاد بهتره تو دلم بمونه انگار هنوز جا داره می خوام اینقد پر بشه اینقد سنگین شه تا شاید راحت شم

دلم می خواد یه جوری رتحت شم نمی دونم چرا وقتی همه دعا میکنن .....

وقتی هیچی دگه از این زندگی مزخرف نمی خوام وقتی دگه زنده بودنم ففط... نمی خوام باشم

فقط یه حسرت مونده برام که کاش هیچ وقت سارا رو....

 

 

 

 

لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم


تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ...

.
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 17:39 ] [ تنها ]

دلم پُــــــــــر است ...


پُــــــــــرِ پُــــــــــرِ پُــــــــــر!!!!


آنقــــــدر که گاهی اضافه اش


از چشمانم بیرون می چـــــکد ...
[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 10:22 ] [ تنها ]

سهم من از زندگي بي سهمي بود
پوسيده امدن و پوسيده رفتن بود
نه اغازي بود و نه پاياني
سهم من آوارگي بود
سهم من از عشق
دوباره تنهايي بود
بي دليل آمدن و بي دليل رفتن بود
سهم من از بودن
رفتن بود
تنها امدن و تنها ماندن بود
سهم من از آزادي
سكوت بود
ديدن و لب بر هم دوختن بود
هرچه بود...
بود...
من بودم و هيچكس نبود...

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 0:49 ] [ تنها ]
دلم نمی خاست حتی از اینجا ازش حرف بزنم ولی امشب بدجور حالم بده

از خودم بدم میاد با اینکه سارا رفته هنوز بهش وفادارم وقتی همه چی رو تموم شده میدونم بازم دوسش دارم

خدا میدونه کوچکترین کاری نکردم

شاید خیای از ویژگی یاش از سارا بهتر باشه ولی من فقط همون عشقیو میخوام که خیلی کم گفت دوست دارم ولی هر بار میگفت انگار دنیا رو بهم میدادن... دلم براش اینقد تنگه که گاهی حس میکنم....

سعی میکنم بیکار نباشم همش خودمو مشغول میکنم ولی خداییش زندگی برا من تموم شده دگه هدفی ندارم اینجا موندنم فقط مزاحمته برا همه شاید نباشم... دلم میخواد قبل از اون که صبرم تموم شه خدا دلش برام بسوزه راحتم کنه ولی می ترسم اونجا هم راحت نباشم

کمتر میرم سارا ببینم نه بخاطر خودم خدا میدونه خیلی از وقتا و روزا کلی وقت میذارم و می بینمش ولی همش با احتیاط که منو نبینه خیلی شرایطه گندیه اگه منو ببینه شاید ناراحت بشه راضی نیستم برا دیدنش برای حتی ثانیه ای اذیت شه خیلی روزا می بینمش فقط مجبورم از نیمرخ یا پشت سر ولی با این چشمایی که دگه واقعا ضعیف شدن دیدنش خیلی سخته........ وقتی هفته قبل از ۱ متری دیدمش..

شاید این از سارا چهرش بهتر باشه شاید این مثه سارا دلش با کسی نباشه وشاید اولین و اخرین کسی باشه حس کنم بهم علاقه داره ولی نمی خوام با کسی بازی کنم بگم دوسش دارم وقتی واقعا ندارم و همش به یکی فکر میکنم که اجازه ندارم دوسش داشته باشم وقتی بهم نزدیک میشد نباید میذاشتم به اینجا برسه بدبختیش این بود حرفا و اس ام اس هایی میداد هیچ ربطی به رابطه نداشت و نمیشد حرفی زد وقتی دیشب جواب اسی که ساعت ۲ داد دادم انگار توقع نداشت بیدار باشم گفت امتحان داری؟ گفتم نه گفت معذرت خواست که بیدارم کرده گفتم بیدار بودم نمی دونم چه فکری کرد گفت می خواد فضولی کنه پرسید که کسی رو دوست دارم زود جواب داره اره

دگه هیچ اسی نداد منتظر این حرفش بودم گفتم چطور مگه؟ گفت خب من میشناسم یا نه نمیدونم بهش راحت گفتم اسمش ساراست دختر خاله مامانم بعد از مدت انگار عغده کرده باشم زنگ زدم همه چی رو بهش گفتم

این هفته باید سارا رو ببینم شاید دیدنش با همون از دور بودنش ارومم کنه برا چند لحظه حس کنم ادمم

کاش دوسش نداشتم کاش بمیرم

الان از دو ماه بیشتر میگذره ۶۵ روز ولی بیشتر از همیشه دوسش دارم با همه بی وفایش

همیشه بهش وفادارم تا بمیرم

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 20:11 ] [ تنها ]

اشک ودوست دارم چون

مونس تنهاییم بود

همون اشکی که به حرفای دلم گوش میکنه

همون اشکی که  غم ودردهای منو میفهمید

همون اشکی که ازشدت غم اغوش گرم چشمانم رو رها میکرد

وبر گونه هام سرازیر میشد

همون اشکی که مهمون دستای سرد وبی کس من شد

ای اشک

ای همدم من

ای هم زبون من

هیچ وقت فراموشت نمیکنم

چون فقط توبودی که تنهام نذاشتی

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 1:11 ] [ تنها ]

خیلی سخته بغض گلوتو بگیره اما نخوای به روی خودت بیاری و نتونی بگی این بغض از ندیدن و دوری از کسیه که چه شبهایی که از دلواپسی ودلشوره براش   خواب به چشت نیومد و تا صبح به خدا التماس میکردی که جونه منو بگیر وهرچی   درد و مشکلاته به من بده اما نذار اون سختی بکشه... خیلی سخته هزار بار آرزوی مرگ کنی تا از این زندگی لعنتی که هیچوقت نمیتونی

 برای کسیکه از جونت عزیزتره وجود داشته باشی وکاری انجام بدی راحت شی...

 خیلی سخته که هیچکاری از دستت بر نیادو فقط مجبور باشی از دور وایسی ببینی چیکار میکنه!!!...کاشکی میفهمید این برا من بدتر از مردنه...کاشکی  میفهمید فقطو فقط وجود خودشه که برام عزیزه وگناه نکردم اگه دوسش دارم...به  خدا گناه نکردم...دروغگو وریاکارم نیستم اگه این همه سال با شادیاش از ته دلم  خندیدم وبا گریه هاش دیوونه شدم،قلب درد گرفتم،اشک ریختم و روزی هزار بار به   جرم نکرده خودمو بازخواست کردمو شکنجه دادم....کاشکی میفهمید چقد خورد  وداغون شدم و با تک تک ناراحتیا وغمهاش له شدم...

 خیلی سخته کسیو از جونت بیشتر دوس داشته باشی واصلا بخاطر اون این  زندگی نکبتو تحمل کنی اما حتی نتونی بهش بگی چقد برات عزیزه!!!

برا اینکه مثه اون یه ستاره نیستم؟؟...دیگه مثه یه مرده شدم یه مرده  متحرک که نه امیدی به امروزش داره ونه فردا..فقط دارم برگ برگ روزای زندگیمو  پاره میکنم وبا ترس از کنار ادمها رد میشم..میترسم یه روز بخوان همین خاطراتم  ازم بگیرن..

همین گریه ها و فکرت که همیشه همرامه...

مرگ...قبر...

 

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 19:30 ] [ تنها ]
بار اولی که تو کلاس ازم دفاع کرد بخاطر غیبتا زیادم نذاشت حذف شم با خودم گفتم  فقط از رو معرفت بوده اینو با خودم گفتم یاد حرفا سارا افتادم که چون من با دخترا حرف نمیزنم اجتماعی نیستم چقد حرصم میگرفت اینجوری فکر میکرد

از فرداش یکشنبه و ۴ شنبه میبینمش نمیدونم اتفاقی بود یا هرچی ولی زیاد از جلوم ظاهر بود هر موقع میدید سلام...

چهارشنبه بعد اومد و گفت یه چیزو ثبت نام کنم که هرکی بره این امتحانو بده هر درس عمومی داشته باشه ۱نمره بهش میدن که امروزم امتحانش بود

بهم فرم داد پر کردم فکر کردم مسئولشه حتما به همه این فرما رو میده دگه ولی اشتباه بود

خواستم احکام بنویسم گفت ترجمه انگلیسی قران کمترن همون موقع روز بهش فرمو دادم  شنبه بهم زنگ زد گفت برام کتابشو گرفته اخه هر رشته ای می نوشتی کتابشو میدادن به علی گفتم گفت همراه فرم کتابو میدن دگه نمیدونم شاید همون روز کتاب باهاش بود

احتمالا رو فرم شمارم بوده راستش به محمد گفتم چی شده گفت بی جنبه ادم حسابت کرده هیچی نیس گفتم راس میگه حتما

شب تاسوعا یا عاشورا بود درست یادم نیس نزدیکا ۲ شب بود یه اس ام اس داد از اینایی که ۶ تا صلوات بفرستو برا ۶ نفر بفرست.... من که شبا خواب نمیرم همون موقع بهش یه اس دادم که یه شعر بود برا امام حسین(ع)

باز جواب داد ببخشید بیدارتون کردم گفتم خواهش خواب نبودم چندتا اس داد

۵ شنبه شب باز اس داد نمی دونم ولی گفت اشتباه داده می خاسته بده دوستش ولی حس کردم دروغ میگه

دیروز زنگ زد گفت امروز ساعت ۱۰ امتحانه ازش تشکر کردم

اصلا من بی جنبه ولی دوس ندارم کسی بیاد تو زندگیم اگه این بی جنبه بودنه بذار باشه

امروز فهمیدم اینی دارم باهاش دوست میشم (عشقه سارا) دقیقا همونیه سارا گفت تا حالا دعا میکردم این نباشه دلم میخاد یکی باشه عینه خودش اخر خوبیو همه چی نه این پسره امروز ازش پرسیدم تو اون موقع فقط داشتم فکر میکردم بفهمه چی میگه با خودش کاش سارا هیچوقت اسممو نیاره تا اینم بفهمه عشقه منو داره

وقتی گوشیش به دستشه وقتی همش میره کنار حرف میزنه دلم میخاد اون طرف خط سارا باشه نه کس دگه نمیخام بهش خیانت کنه کاش لایق...

خیلی سخته برا کسی که دنیاتو گرفته ارزو کنی برا عشقت ... کنارت باشه مجبور بشی بهش دست بدی کنارش باشی بهش بخندی  حتی نگاش کنی

خدایا بسمه بخدا دارم به مرز خودکشی میرسم بعضی وقتا میگم خدا هم باهام ....

خدایا ببخش دگه هرکار کرده باشم تاوانش این نیست راحتم کن

 

نبودنت بهترین بهانه است

برای اشک ریختن
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد

کاش بودی و دست های مهربانت

مرهم همه دلتنگی ها و نبودن هایت میشد

کاش بودی تا سر به روی شانهمهربانت میگذاشتم

و دردهایم را به گوش تو می رساندم

بدون تو عاشقی برایم عذاب است

[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 17:39 ] [ تنها ]
عمیق ترین درد زندگی دل بستن به کسی است که بدانی هرگز به او نخواهی رسید
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 17:55 ] [ تنها ]
من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!

حالا یاد گرفته ام که فراموشی دوای درد همه نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست!
یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی ،خیال دوست داشتن به سرم نزند!!
یاد گرفته ام که
بشنوم و به روی خود نیاورم!!
[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 21:39 ] [ تنها ]

ماه محرم، تو این ماه خیلی چیزا برا من عوض شده، حتی نگام به زندگی!

8 محرم  یکی  رو باید 75 کیلومتر میاوردم یعنی حدود 1 ساعتی باهاش بودم تو راه خیلی حرف زد  حرفاش خیلی قشنگ بودن یه جوری به دلم نشستن

میگفت خدا گاهی برای تلنگر زدن به آدما یا نشون دادن طعم یه چیز  میگفت اینکه طعم عشق مجازی رو به ادما نشون میده می خواد به عشقه حقیقی که همون خداست برسند که اگه ادما تو اون نعمت زیادی جلو برن چون یه نعمت بوده و نعمتم برا نزدیک شدنه نه دوری صلاحشون در اونه که نعمتو نداشته باشن

حرفاش به دلم نشست شاید راست میگفت شاید منم درمورد سارا زیادروی کردم اخه من سارا رو دوست دارم بیش از حد  من سارا رو می پرستیدمش  

تاسوعا چند بار خواستم برم اوجایی سارا هست ولی ترسیدم نمی دونم چرا و از چی فقط می ترسم از این چیزایی که الان می شنوم و شنیدم به هر جور بود طاقت اوردم تاسوعا رو برا خودم بودم نمی گم اروم نبودم چون واقعا اروم بودم شاید مربوط به مرسمی بود میرفتم یا عزاداریا... نمیدونم

عاشورا هم مثه هر سال تو یه هیئت خاص از اینکه امسال راحت تو مراسم امام حسین(ع) راحت اشکام میومدن احساس خوبی داشتم شاید واسه اینه که الان مزه جدایی و نداشتن و درد واقعی رو میشناسم

ظهر عاشورا بعد از نماز زنگیدم مامانم گفتم مامان نری اوجایی سارا  مراسم دارن اخه سارا از اقوامه و خاسته و ناخاسته اسمش همیشه میاد یا خودش یا خانوادش شب تاسوعا هم شوهر خالم یه چی گفت بدجور جوابش دادم اخه دوس ندارم کسی به اونا بد بگه

مامانم گفت با بابام داره میره گفتم هرجا هستی پیاده شو گفتم باید با من بیای خندش گرفت گفت تو هم بیا اینقد بهم ریختم خودمم رفتم به طرف اونجا ولی هرکار کردم دلم راضی نشد حتی وارد اکبراباد شم برگشتم خونهبعد از 3 روز بود که قرص نمی خوردم قرص خوردم خوابیدم فکر کنم ساعت 1 بود که خونه بودم خالم زنگید گفت سارا اینجاست تو کجایی بروجک؟ دلم یه جوری شد بدبختی من اینه که حتی نمی تونم بگم نباید اسم سارا رو بیارن کاش می فهمیدن که با این حرفاشون چی به سرم میارن اگه بگم خاله چی شده باز شرو میکنه به حرفا الکی دلم میخواد نرسه اون روزی که.........

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 4:41 ] [ تنها ]

امسال محرم یه جوره دگه شده یه حس غریب میگه این اخرین محرمه زندگیمه حس قشنگیه رسیدن به یه چی و رفتن از این دنیا مسخره

دیدن سارا مثه قبل نیس

وقتی فهمیدم اون کسی رو نفرستاده یه جوری شدم چرا همیشه خودمو میزدم به خریت؟

اصلا بهتره هیچی نگم هیچی

تو این شبا اگه اشکتون اومد دعا کنید من زودتر بمیرم


گاهی سکوت معجزه میکند...سکوت در برابر کسی که با تو با فریاد سخن میگوید.در برابر کسی که

بی رحمانه آرامش را از وجود تو دزدیده است!

گاهی سکوت می تواند بشکند دیواری که برای خود از زخم زبان های دیگران ساخته ای...!

گاهی چه زود می توان آرام شد با نگفتن گفتنی ها.با سکوت کردن در برابر آنچه میشنوی وباور کردن

اینکه چیزی را نشنیده ای!

سکوت می کنم...سکوتی به بلندای بلندترین فریادها.

سکوتی به تاریکی شب .شبی با آسمانی بی ستاره.

سکوت می کنم سکوتی به وسعت دشت.دشتی که هیچ مرزی ندارد وسراسر دشت است.

سکوتی به بزرگی دریایی که نامش را اقیانوس نهاده اند.اقیانوسی که هیچ انتهایی ندارد.

سکوت می کنم به عمق عمیق دل هایی که گاهی تنگ می شوند.

سکوتی به عمق عمیق نگاه هایی که عاشق می شوند.

در جایی خواندم همیشه بودن در فریاد نیست.گاهی سکوت معجزه می کند...

[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 3:4 ] [ تنها ]
چقد ساده بودم چرا باید اینجوری برام بیاد شاید تا حالا کور بودم چرا دروغ نمیخواستم باور کنم مثه الان

دلم برا اون موقع ها تنگه دارم روانی میشم هنوزم هرجا برم گوشیم همرامه همش حواسم بهشه اگه سارا زد منتظر نشه ولی نمیزنه چون فعلا......

انتظار ندارم دوسم داشته باشه انتظار ندارم درکم کنه یا بفهمتم یا هرچی دگه یه ذره  فقط وجدان اصلا وجدانم بیخیال

 

شاید بهتر باشه نگم ادامه ش  رمز داره واسه دله خودمه کسی نخونه بهتره میفهمه چقد...

 

سراغم را از کلاغ پشت بام خانه ات مگیر که حقیقتم را به تکه پنیری می فروشد....


ادامه مطلب
[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 19:52 ] [ تنها ]
امروز باز اونو دیدم فکر کنم از طرف ساراست شاید میخواد اینجوری خیالش ازم رلحت شه ولی نمیدونه من جز خودش به کسی نمیتونم فکر کنم

امروز دیر رفتم دانشگا ۱۰.۵ تو سالن اونو دیدم  تقریبا سالن خلوت بود باید از جلوش رد میشدم وقتی رسیدم سلام کرد ج دادم کاراش یه جوریه نوع نگاهش وقتی حرف میزنه سرش پایینه

ساعت ۱ تو کلاس تنها نشسته بئدم یه دفه اومد تو کلاس ولی خندید و گفت اشتباه کرده معنی کاراش نمیفهمم راستش تا حالا چهرشو درست ندیده بودم امروز دیدم واقعا خیلی خوبه  بهش میاد خیلی مظلوم باشه

محمد میگه این کاره ساراست خودمم فکر میکنم میبینم راست میگه ولی همین که سارا منو یادشه برام مهمه به پاش میمونم شاید تو این دنیا نرسم شاید بعد از مرگم اون دنیا فرجی شه

از اینکه سارا برام کاری کرده یعنی هنوز منو یادش نرفته خوشحالم خودش میدونه من  جز خودش نمیتونم

دلم برا سارا یه ذره شده

شاید چهار شنبه ازش در مورد سارام بپرسم

 

 

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 16:21 ] [ تنها ]
چشمانت را بستی
مثه دیروز که چشمانت د
لت بسته بود
چشمان حواست که هیچ
این اوج توانایی توست
اوج نگاهت
دست خوش،دست مریزاد به دلت
طاقتش تا ناکجا آباد است؟
ببرش نزد شقایق ها
نشد،ببرش نزد گینس ها
بی دلیل نیست که می پرسند اهل کجایی؟
[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 0:29 ] [ تنها ]
نمیدونم خوش شانسم یا... دیدن سارا دگه شادم نمیکنه فقط یادم میاره چی شده و من کجام حتی اگه بخوام بهش فکر نکنم نمیشه وقتی از چیزی ناراحتم راه میرم دوست دارم مشغول باشم فقط ...

زندگیم قبلا چقد قشنگ بود برا همه چی هدف داشتم خداییش به هرچی میخواستم میرسیدم زودتر از اونی فکر میکردم و برنامم ولی حالا چی؟

اصلا چرا باید دگه چیزی بخوام

بعد از ۴۲ روز بخدا یه ذره داشتم فکر میکردم ادمم وقتی ولوم اهنگو بالا بردم تا شاید اجبارا شاد بشم شاید...

گشتن تنهایی رفتن به جایی سارا هست ولی اتفاقی دیدنش با چشما کور

وقتی دیدمش نمیخواستم بازم اشکام بیان با خودم حرف میزدم شاید .... ولی ته دلم میگفت غلط کردی تو نمیتونی تو هنوزم دوسش داری

وایسادنو نگاه کردن مطمئن از دیده نشدن چند بار خواستم شیشه رو بدم پایین تا سارامو درست ببینم دلم میخواست مثه همیشه نگاش کنم ولی مجبوری یه شیشه سیاه جلو چشمام بود دیدن نگاهش داغونم میکنه

نمیدونم اسمش چیه ولی دگه طاقت دیدن کسی که دگه نمیشه بهش رسیدو نداشتم

تموم اس ام اسشو تو گوشیم دارم وقتی مثه الان میخونمشون ........

یادم نمیره اون روزی از امین میگفت با اینکه داغون بودم ولی هیچی نگفتم

دلم براش تنگه حتی برا دروغاش

 

 

 

 

تو نیستی ولی به یاد حرفهایت به یاد احساست این ثانیه های سخت دوری از تو روسپری میکنم تو نیستی ولی عطر نگاهت اینجاست اینجا در قلب من. تو نیستی ولی لبانم اسم تو را صدا میزند تو نیستی ولی دل من عشق تو را می خواهد.

[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 5:21 ] [ تنها ]

حوصله نداری دوست داری به عالم و ادم فحش بدی اخه یعنی چی؟؟

خونه که میرسی یه سلام نصف نیمه تحویل مامان بابات میدی و میری تو اتاقت

امروز و یادت می افته که از همه ی روزای دیگت مزخرف تر بود

پیش خودت میگی به همین راحتی به همین خوشمزگی پودر زهر مار رشد

به همین راحتی اون همه وقت و خواستن و دوست داشتن و ...

دلت واسه خودت میسوزه

- میدونی چیه ما به درد هم نمیخوریم!!!

- یعنی چی بعد این همه مدت چی شد که به این نتیجه رسیدی؟

- نه خوب خیلی راجع بش فک کردم

- پس این همه دوست دارم و حرفای عاشقونه کشک بود

- نه خوب اون موقع واسه دوست داشتن دلیل نداشتم که الان واسه جدایی داشته باشم...

این مکالمه تا حالا واست پیش اومده؟؟

کشکه دیگه یه عمر یکی و بخوای اخر کاری بهت بگه من واسه خواستنت دلیل نداشتم

این روزا تو همه وبلاگا یه حرفایی و میبینی و میخونی که دلت اتیش میگیره  ...

تلخ نه؟؟!! شوره نه؟؟!!

حس نمیکنی خودت این کارو با یکی کردی بدون اینکه متوجه بشی دلشو شکوندی و

ناراحتش کردی با حرفات طوری خوردش کردی که نتونه عمرا خودش و جمع و جور کنه 

قدر اونی که دوسمون داره رو نمیدونیم و لهش میکنیم ، میریم می چسبیم به کسی که

حتی ذره ای واسمون ارزش قائل نیست  و جعفری هم واسمون خورد نمیکنه!

ولی ما واسش جون میدیم!!!!!!!!

این روزا مده که:

 فلانی؟ من اینقد بی اف دارم....

 وای بی افم واسم یه ادکلن هالوین گرفته که بوش منو یاد بی اف قبلیم میندازه

ای جان امروز با جی افم رفته بودم ددر همون جا که با فلانی عکس انداختیم ....

جدا دوستی یعنی این؟

دوستی یعنی دلشکستن؟

دوستی یعنی کسی و از سر شب تا خروس خون به گریه انداختن؟

یعنی اینکه چون خونوادش متوسطن و سانتافه ندارن له کردن؟؟؟؟

یعنی نمیتونی دست کسی و که دوسش داری و بگیری و ببری حرفات

و بهش بزنی باهاش خوب باشی تا باهات خوب باشه باهاش طوری بحرفی که دوس داره

اره میشه از ۱۰۰ نفر فقط ۱۰ نفر ...

رو تختتت دراز میکشی و اروم به حال خودت گریه میکنی

خدایا ارزشش و نداشت نه؟ ارزش اون همه دوست داشن منو نداشت نه؟

ارزش من و این دل پاک منو نداشت نه!!!

خدا بهت لبخند میزنه و میگه ناراحت نباش او لیاقت تو رو نداشت ...

 

[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 3:58 ] [ تنها ]

امزوز صبح رفتم مدرسه مامان سارا اخه سارا اخر هفتا قبلا میرفت اوجا ولی ندیدمش

 کلاس امروزمو ۳ جلسه غیبت داشتم استاد داشت اونایی زیاد غیبت داشتن حذف میکرد منم حذف کرد یک واحد بود ولی دلم سوخت همیشه درسا عمومی نمیرفتم ولی همیشه خوب میشدم ایندفه ضد حال خوردم فقط بهش گفتم استاد من ترم اخرم گفت برا همه یکسانه معرفی به استاد بگیر ترم اینده

عصر تو سالن بودم یکی اومد گفت استاد گفت بیاد به شرطی دگه غیبت نکنه! جلو محمد بود نامرد رفت اون طرف سالن راستش خوشحال شدم حذفم نکرده گفتم ممنون.چند تا سوال پرسید جواب دادم پرسید چرا مشکی پوشیدی؟ هیچی نگفتم فکر کنم ناراحت شد خدافظی کرد و رفت

وقتی محمد گفت اسمش ساراست گفت خواهر یکی از استادا دانشگاس شاید اون از استاد خواسته

دگه این کلاسو نمیرم ترم دگه میگیرمش تداخل دارم نمیشه هرجلسه برم ولی چرا اینکارو کرد اعصابم خرده نکنه بخاطر لباس مشکیم گفته گناه دارم از ترحم متنفرم

 

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم

تواین دنیا به عشق کی ، به شوق کی بمونم

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم

تو که نیستی همش آرزو میکنم بمیرم

[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 20:33 ] [ تنها ]
چقد امروز منتظر بودم تا ببینمش پشت ساختمانی سارا اوجا کلاس داشت نشستم برا رفتن به اکلاس باید از جلوم رد میشد ولی ندیدمش شاید امروز کلاسش نرفته باشه بد شانسیم چشمامم ضعیف شدن شاید رد  شده ندیدم

از ۱ تا ۵ اونجا بودم

ولی نیومد ۵ با هزار جور استرس بهش زنگیدم ولی خاموش کرده بود نمیدونم شاید از قبل  شایدم سیمش عوض کرده ولی فکر کنم اینقد بشناستم که قول دادم نزنم نزنم

فقط .....

بد جور حالم گرفته

چرا با من اینکارو کرد

 

 

 

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 23:36 ] [ تنها ]
الان منتظر سارام امروز بهش میگم ولی نمیدونم چی باید بگم

۳.۵ کلاسش تموم میشه دعا کنید تنها باشه

از الان استرس دارم بدجور

نمیدونم درسته کارم یا نه

تا بشه میرم جلو نشد زنگ میزنم ولی ۹۹٪ میرم جلوش دلم براش یه ذره شده

نمیدونم باهام چکار میکنه ولی مهم نیس

 

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 13:27 ] [ تنها ]

.: Weblog Themes By bos.blogfa.com :.

درباره من

سالهای سال می اندیشیدم که عشق تنها بهانه ای است که می تواند انسان ها را به هم وصل کند... فکر می کردم همه عشق را ... این که کسی با تمام وجود ... با تمام ظرفیت های انسانی اش ... دوستش داشته باشد را دوست دارند.

سالهای سال تنهایی را تحمل کردم چرا که می اندیشیدم هیچ چیزی به جز عشق ارزش این را ندارد که ثانیه هایم رابه پایش سپری کنم ... هر که آمد و رد شد و زخم زبانی به این همه خوش باوری من زد و رفت ...

یک روز چشم باز کردم ... دیدم عاشقم ! ... چه ذوقی داشت ... توی ابرها پرواز می کردم ... می اندیشیدم که بنده ی برگزیده ی خدایم ... که دارم رسالت انسانی ام را کامل می کنم... که ، که ، که...



و تنها خدا می داند که از تمام ظرفیت های قلبم استفاده کردم ... که بدون حتی ذره ای منفعت طلبی ، ذره ای خودخواهی و بی توقعی ، فقط دوست داشتم و نوشتم و اشک ریختم و شاد بودم...

معشوق من تقدسی الهی گون داشت ... معشوق من ضریح مقدسی بود که سیاهی بر سپیدی آسمانی اش نمی نشست ...

گاه شرم داشتم که با چشمانی به او می نگرم که باقی دنیا را هم می بیند ...فکر می کردم این چشمها لیاقت نگریستن به او را ندارد...

فکر می کردم بی وضو نباید نزدیک جایی شوم که او درآن قدم می گذارد ...

وتمام این اعتقاد و باور را برایش گفتم ... نوشتم ... سرودم ... والتماس کردم که بفهمد و او به ما اطمینان داد که می داند این همه باور مطلق یعنی چه...

ومن باور کردم که او می فهمد چقدر بزرگ است برایم و من باور کردم که او عشق مرا قدر می نهد...

ومن اورا باور کردم!

اما یک روز ... فهمیدم او با این که برایش توضیح داده بودم که انقدر محترم است که نمی توانم اورا با آلودگی های بشری تصور کنم ، به باور من خیانت کرده است ...ومن شکستم ... تکه تکه تکه ... هزار تکه شدم ... دیگر دنیا زیبا نبود ... دیگر گنجینه ی مقدسی نداشتم ... هیچ چیزی دیگر نداشتم من...

من نفهمیدم چرا آدمها یک عمر دنبال عشق می گردند و هی شعار می دهند که دوست دارند کسی را بیابند که آنها را برای خودشان فقط بخواهد ... اما وقتی می فهمند که کسی آنها را دقیقا مثل رویاهایشان می پرستد ، بزرگترین خیانت را به باورهمان یک نفری که با تمام وجود دوستشان داشته انجام می دهند...

چرا ؟ ... اگر خدا آنقدری دوستمان داشت که یک روز ... یک جایی مهر ما را به دل کسی انداخت ، این همه بی رحمانه او را از خود دور می کنیم ؟؟؟؟؟

همه می گویند من زیاده از حد سخت می گیرم و زندگی همین است که می بینم ... اما من یک عمر به خودم سخت نگرفتم که یک روز آرمانهایم را فراموش کنم . من مطمئنم عقیده ی من درست است ...

من مطمئنم که خدا ما را فقط برای عشق ورزیدن به این دنیا دعوت کرده است اما ما آدمها این را خیلی دیر و خیلی دور می فهمیم ... وقتی که آن کسی را که عاشقمان بود از خود راندیم و تنها شدیم و هرچه گشتیم ودیدیم که هیچ لحظه ای در روزگارمان زیباتر از با عشق بودن نبود ... آن وقت سرمان را به دیوارهای دنیا می کوبیم که چرا ...

*

من تنهایم ! دیگر عشقی ندارم ! ایمان به انسانی دیگر ... انسان به آن معنای اسطوره ای آسمانی در من نیست و.. خودم هم سقوط کرده ام... به خودم هم باوری ندارم...

من الان شبیه همه ی آدمهای دیگرم ...می توانم خیانت کنم یا نکنم .. می توانم دروغ بگویم یا نگویم ...می توانم ... شبیه همه ی آنهایی که یک روز به من می خندیدند در حالی که آرزو داشتند شبیه من بشوند شده ام .من مرده ام

وبا این که یک آدم عادی ام مانند همه ی شماهای دیگر ... شبیه عشقم که همیشه به من می خندید شده ام ...و با این که شاید دیگر نشکنم و آسیبی ازاین دنیا و آدمهایش نبینم اما... خوشحال نیستم.

و چقدر حیف شدیم ... من ... باورها ... واو ... او که می توانست خدای زمینی من باشد هم حیف شد.


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------یادم باشه به سلام ها دل نبندم
و از خداحافظی ها غمگین نشم
یادم باشه باید عادت کنم به تکرار یکنواخت روزگار
یادم باشه اگه با دروغ و خیانت و دورنگی فریبم دادن
صادق و روراست بمونم
یادم باشه اگه قلبمو شکستن
اگه طرد شدم و اگه غرورم رو له کردن
اگه تحقیر شدم
به جای نفرین
"دعاشون کنم"
چون همیشه میگن جاى خدا تو دلهاى شكسته است
یادم باشه روی چهره ی غمگینم
یه نقاب شاد با لبخند بذارم تا کسی نفهمه
پشت این چهره چی میگذره
یادم باشه به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد نکنم
و هیچ حرف قشنگی رو باور نداشته باشم
یادم باشه دوست داشتن تاریخ مصرف داره
و تا وقتی دوستت دارن و بهت علاقه نشون میدن
که چهره جدیدی پیدا نشده باشه
يادم باشه فریادمو توی گلو خفه کنم
و اشکهامو توی خلوت تنهائیم ببارم
یادم باشه خودمو پیش هیچکس زود ورق نزنم
سفره دلم رو پیش هیچکس باز نکنم
و حرفها و درد دلهامو پیش خودم نگه دارم
یادم باشه تنهائی و خلوت رو
به عشق های دروغین ترجیح بدم
و حالا باید یه چیز جدید یاد بگیرم
باید یاد بگیرم سکوت کنم
آره
دیگه در مقابل همه ی تهمت ها
همه ی دروغ ها، همه ی فریب ها،
همه ی ریاها و دورنگی هائی که می بینم
و می شنوم و حس می کنم فقط و فقط سکوت میکنم
سکوت ...
امکانات وب